|
|
||||
|
سرنوشت یک دختر ایرانی در اروپا
سرنوشت تلخ يک دختر ايراني مارال يکي از هزاران دختران ايراني است که در خارج از کشور به عنوان کارگر جنسي به کار مشغول هستند. به دليل بحرانهاي مداوم اقتصادي، اجتماعي، سياسي و خانوادگي هرساله از ايران دختران و زنان بسياري به خارج فرار ميکنند. به اين گروه بايد تعداد دختراني که به نام ازدواج، کار يا ... توسط خانواده هايشان به فروش ميرسند و يا بوسيله باندهاي کودک ربا به خارج از کشور آورده ميشوند را افزود. بدشانس ترينشان پس از تجاوزهاي مکرر، زنده زنده به قاچاقچيان اعضاي بدن فروخته ميشوند و آنها که زنده ميمانند سرنوشت چندان بهتري ندارند. بسياري از بازارهاي برده فروشي پاکستان و امارات مستقيما به حرمسراها فرستاده ميشوند تا به ازدواج با مرداني که جاي پدربزرگ آنها را دارند درآيند يا بدست قوادان ميافتند و تا زمان زيبايي و جواني مورد بهره کشي جنسي قرار ميگيرند و پس از آن به کلفتي گمارده ميشوند. در اين ميان آنها که به کشورهاي پيشرفته ميآيند اگرچه به دليل رعايت حقوق انساني از شرايط ظاهرا بهتري برخوردارند ولي به دليل نداشتن پول، نبود مدارک اقامت، ندانستن زبان و تنهايي سرگردان مي مانند تا دست سرنوشت آنها را به کدام سو پرتاب کند. چه بازارهاي برده فروشي پاکستان، افغانستان يا امارات باشد و چه آژانس هاي مدرن اينترنتي سرويس هاي سکسي در کشورهاي پيشرفته، همه جا جهاني بي تفاوت است که درآن پا اندازان بين المللي، گروههاي خلاف کار و افراد بيرحم در سکوتي همدستانه در کمين نشسته اند. حکايت اين دختران، داستان آشنايي است که همه کس ميداند، با اينحال ناگفته ها بسيار است. با مارال به گفتگو مي نشينيم
مارال دوست
داري داستان زندگي ات رو از کجا شروع کنيم؟ از وقتي ايران بودي؟ بابام آدم آروميه. از اونا که از اداره ميآد خونه و شام و چايي و تلويزيون! ماهي يه بارهم با دوستاش دور هم جمع ميشدند حرف ميزدند، تخته بازي ميکردند. تنها کار بدي که در زندگيش انجام ميداد فقط سيگارش بود! من هم واسه خودم آزاد بودم. البته نه اونقدر که شورش رو در بيارم! درسم رو ميخوندم، نمره هام همه خوب بود. ولي بقيه اوقات همه ش با دخترهاي فاميل و دوستام بودم. پارتي، مهماني دخترونه، رقص، موزيک، از دروديوار بالا ميرفتيم. ولي بعد که ديپلمم رو گرفتم خونه نشين شدم. يعني دانشگاه آزاد قبول شدم ولي نتونستم برم. خرجش زياد ميشد و ديگه سالهاي آخرحقوق بابام براي خرج خونه کم مي اومد چه برسه شهريه دانشگاه آزاد که هر سال بالاتر ميرفت. من شرايط رو درک ميکردم. توقع مالي چنداني نداشتم ولي عوضش تشنه آزادي بودم. دوست داشتم هرچي دلم ميخواد بخندم! باورتون ميشه يه دفعه منو به همين جرم تو خيابون گرفتند بعدش بردند منکرات خيابان وزرا و بابام رو خواستند تا ولم کردند. ازم تعهد گرفتند! حالا چه برسه با دوستام ميخواستيم بريم مسافرت، تو خيابون آهنگ گوش بديم، حرف بزنيم... نميشد. همه چيز يواشکي بود. خسته شده بودم.
يعني دليل
خروجت از ايران بخاطر نداشتن آزاديهاي اجتماعي بود؟
مثل چي؟
تعريف کن. يکي هم دادند دست من. غير از سوالات مربوط به سن و تحصيلات و وضعيت خانوادگي بعضي سوالهاي ديگرش نامربوط بود. مثلا در خانه چه لباسي ميپوشيد يا چه هنرهايي داريد! من هم نوشتم فقط يه کمي ملوديکا ميزنم! بعد آقاي دکتر آمد برگه هاي همه را گرفت و گفت برويد بعدا به شما خبر ميدهم. فقط مرا نگه داشت. بعد خودش آمد نشست و گفت راستش ميون اينهمه زنها و دخترها که ديدي من از تو بيشتر از همه خوشم اومده و ميخوام استخدامت کنم. فقط شک دارم که بتواني از پس همه کارها بر بيايي! گفتم من دختر باهوشي هستم. از دهسالگي دارم خانه مان را اداره ميکنم! هر کاري را برايم توضيح دهيد ميتونم. گفت وظيفه تو اينجا يکي کارهاي مطبه به اضافه کارهاي شخصي من مثل ماساژ پا و کمر و...! بعد گفت پاشو وايسا تا نشونت بدم کجاهام بيشتر درد ميگيره... ! منم بلند شدم و گفتم آقا من براي اين کارا اينجا نيومدم! عصباني اومدم خونه ولي نااميد نشدم و به بابام هم هيچي نگفتم. اين بار براي کار به دوست و آشناهام سپردم. يکي يه شرکت خصوصي رو معرفي کرد که منشي ميخواست. آدرس گرفتم و فرداش رفتم. ايندفعه خيالم راحت بود که طرف آشناست و رعايت بعضي مسائل را ميکند. در زدم و خود آقاي رييس در را باز کرد. تا گفتم سلام و من از طرف فلاني براي کار آمده ام گفت شما از همين حالا با حداکثر حقوق استخدام هستيد!
گفتم ميشه
لطفا بگين کار من اينجا چي هست؟ گفت هيچي! شما فقط تو اين شرکت راه برين يا
پشت ميز بنشينيد و جواب تلفن بدهيد. من خودم همه کارها رو ميکنم! من نوزده سالم بود و اون بيست سال. خونوادش وضعشون توپ بود و نميخواستند اون بره سربازي. يکبار گفت: مارال ميخوان منو بفرستند آلمان پيش خاله ام تو هم با من بيا! بيشتر به خاطر اون بود که از ايران اومدم. اون سردنيا هم ميخواست باهاش ميرفتم.
پدرت اجازه داد؟ سه ماه تموم تو خونه مون بساط داشتيم، نصيحت کرد، دعوا کرد، فاميلها و دوستهامو واسطه کرد ولي من پامو کردم توي يک کفش که اينجا آينده اي نيست و بايد برم. ميدونستم تحمل اشکهاي مرا ندارد هر شب با چشمهاي قرمز مي نشستم جلوش. آخرش يک شب راضي شد و اجازه داد. يه تيکه زمين داشت که براي پيري کوري اش گذاشته بود، اونو فروخت و پولش رو داد که بدم به قاچاق چي که قرار بود من و دوستمو ببره.
شب آخر تا
صبح بالاي سرم نشست و منو نگاه کرد. هيچوقت مثل موقع خداحافظي نفهميده بودم
چقدر دوستم داره. يک لحظه دست منو ول نميکرد. داشت مي مرد!ميگفت دخترم جونم
بودي و انگار حالا داري از تنم بيرون ميري.
از سفرت بگو.
البته پدرم موقع خداحافظي او را ديده بود و مرا دستش سپرده بود. دوستم هم به من ميرسيد. نميگذاشت سختي بکشم. تا با هم بوديم همه چي خوب بود. خطرات رو باهم رد کرديم. اگرچه خيلي بدبختي کشيديم، فکر کنيد پنج شش تا کشورو قاچاقي، نصف راه قايم شده تو ماشين و جاده و نصف راه پياده و يواشکي از کوه و جنگل و دشت بياييد! تو صربستان که اصلا قاچاقچيه مارو يک هفته تو جنگل زير بارون نگهداشت و خودش با دوستاش نميدونم رفتند کجا! البته بعدش با آب وغذاي حسابي اومدند. عوضش روز بعد جون دو نفرمون رو نجات دادند. اونها داشتند تو رودخونه اي که ازش ميگذشتيم غرق ميشدند. سرعت آب خيلي زياد بود بردشون! بعدا فهميديم که هر هفته يکي دو تا مسافر همونجا غرق ميشند! تو بوسني هم سه روز آب و غذا گيرمون نيومد داشتيم از گرسنگي و تشنگي ميمرديم. رسيديم به يک مزرعه بلال و افتاديم توي بلال ها به گاز زدن و مکيدن شير بلال ها به جاي آب! سفر زميني اونهم غيرقانوني خيلي خطرناکه. گروه ما شانس آورد زنده ماند. فقط همين داستان سفر ما خودش يه کتابه! ولي ايتاليا ديگه همه از هم جداشديم.
چرا؟
دعوايتان شد؟ اونجا دو ماه زنداني بودم. رييسشون منو براي خودش نگهداشته بود. نميتونستم با کسي تماس بگيرم . جايي رو بلد نبودم. زبان نميدانستم. پول نداشتم، هيچ مدرک شناسايي نداشتم. اگر هم فرار ميکردم جايي نبود که برم. پليس منو بلافاصله دستگير ميکرد و دوباره همون کشوهايي رو که اومده بودم زندان به زندان پس مي فرستادند تا به ايران برگردانند. با هزار زحمت توانستم براي يکي از دوستان پدرم که ميدونستم تو ايتالياست تلفن بزنم و آدرس جايي را که بودم بدهم. او هميشه به خانه ما مي آمد. ميدانستم که گلويش پيش من گير است. وقتي ازش کمک خواستم ميآد و اومد. منو با ماشين سوار کرد وبه يک هتل برد! البته بعدش با من خيلي دعوا کرد که چرا همينطوري و حساب نشده از ايران راه افتادم اومدم. يکماه بعد خودش مرا قاچاقي به اتريش آورد و توانستم اعلام پناهندگي کنم. بعدش هم مرابه يکي از کمپ هاي پناهندگي نزديک وين بردند. يکسال آنجا بودم تا اومدم بيرون.
چرا با
پاسپورت و قانوني از کشور خارج نشدي؟ پدرت که اجازه ميداد. آلمان هم که رسيديد پناهنده مي شيد ديگه پاس لازم ندارين! بعد هم دولت اونجا خودش همه چي بهتون ميده!
از اون پسر
ديگه خبر نداري؟ ميدوني زنده است يا مرده؟
ميتونم بپرسم
اولين بار کي رابطه جنسي داشتي؟ ولي او ميگفت عزيزم آخه چه فرقي ميکند... ! فکر کن ازدواج کرديم اومديم ماه عسل... ! من اول يه کم عذاب وجدان داشتم. ولي وقتي تو ايتاليا بهم تجاوز کردند خدا را شکر کردم که دختر نبودم.
چند بار بهت
تجاوز شده؟
آره ولي
ميدوني که به عنوان انسان اين حق را داري که اجازه ندهي به تو دست بزنند. زن
بايد با کسي رابطه داشته باشد که خودش ميخواهد نه اينکه مجبور باشد.
بعد که به اتريش آمدي چکار کردي؟ از مهندس و دکتر با خانواده هايشان گرفته تا آدماي خلاف. زن با بچه يا زن تنها هم زياد بود ولي دختر تنها به سن من نبود. اوايل اونجا هرکس به آلمان ميرفت مشخصات دوستم را ميگفتم تا به او خبر برسد که من کجا هستم. همه اش فکر ميکردم که اون ميآد و منو از آن جاي کثيف وحشتناک نجات ميده. اوايل با يکي دو خانواده ايراني بودم. ولي بعد اونها رفتند و من تنها شدم و افتادم گير بچه هاي ايراني که هر دقيقه مزاحمم ميشدند، شب بالاي تختم ميآمدند و يا داخل حمامم ميشدند و... هر چه بهشان ميگفتم شما را بخدا من دوست پسر نميخواهم. ولم کنيد! توي سرشان نميرفت. ميان آنها يکي بود که از بقيه بهتر به نظر ميرسيد. فکر کردم که اگر او را انتخاب کنم بقيه راحتم ميگذارند. همينطور هم شد ولي بعد از دو ماه اون کارش درست شد و رفت و من باز تنها شدم و مزاحمت ها دوباره شروع شد. اينبار وضع بدتر بود چون ميگفتند پس اهلش بودي و نميگفتي! خلاصه مجبور شدم دومي را هم انتخاب کردم و بعد سومي... ولي در عوض ديگر راحتم گذاشتند. بهم کمک ميکردند، نوار موسيقي، بليط قطار يا گاهي حتي پول ميدادند.
بقيه زنها و
دخترها ي ايراني هم همين مسائل تو رو داشتند؟ ولي من سنم کم بود، تنها و بدون پول هم تو کمپ افتاده بودم، بدبختي که هم ايران و هم اينجا بلاي جانم بود اينکه خوشگل بودم! براي همين بيشتر بهم گير ميدادند. حالا موهايم را کوتاه کرده ام قبلا تا کمرم بود هميشه دورم ميريختم. پدرم هيچوقت نميگذاشت موهام رو کوتاه کنم. هر کاري ميکردم باز از زير روسري يک کمي اش مي اومد بيرون. سرهمون يکذره مو، يک عالمه دردسر داشتيم! فرار کردم اومدم خارج آزاد بشم، نميدونستم اينجا هم اسيريه!
تمام مدت در
کمپ بودي؟
همه شوکه شده
بودند و توي سرخودشون ميزدند! فکر کن خارجي
هستي، اقامت نداري در نتيجه اجازه کار نداري، پول هم نداري، آقازاده هم
نيستي که با چمدان پر از اسکناس آمده باشي.
نميدانم بقيه
با چه معجزه اي خودشون را نجات دادند ولي من نتونستم. فکرم کار نميکرد. تمام
زندگي ام يک کوله پشتي بود با يک برگه پناهندگي که روي آن مهر رد خورده بود. سوار قطار شدم و به وين آمدم. شب شده بود و نميدانستم کجا برم، حتي يک خونه آشنا نبود که درش رو بزنم و کمک بخوام. همينطور بي هدف راه ميرفتم. حالا اون وسط مريض هم شده بودم. 40 درجه تب کرده بودم. سرم باد کرده بود و توش فقط يه فکر بود: برگردم ايران! همه نيرويم را جمع کردم و با کارت تلفن نصفه اي که داشتم به بابام زنگ زدم. تا گفت الو به گريه افتادم. بيچاره او هم از آنطرف شروع کرد! بهش نگفتم چي شده فقط گفتم ميخواهم بيام.
گفت دخترم
ميدوني که من يک موي تنم راضي به رفتن تو نيود، خودت رفتي. حالا هم هروقت
خواستي برگرد.
با تب و
مريضي؟
با
او نماندي؟
براي آينده
خودت چه فکري ميکني؟ ميداني که هر مهاجر سه گنجينه باخود دارد، زيبايي، نيروي
کار
و قدرت فکر، تو فعلا فقط از زيبايي است که پول در ميآوري. نيروهاي ديگر
هم داري که بايد از آنها استفاده کني. با اينحال از کلاس يک بار هم غيبت نکردم. الان آلماني ميفهمم و حرف ميزنم! ولي حالا چه درس و چه کار اول بايد اقامت اينجا را بگيرم. اقامت هم يا پول حسابي ميخواد و يا ازدواج. بخاطر همين دارم قبول ميکنم با يک اتريشي ازدواج کنم. ماه ديگه قرار است برويم ثبت کنيم. بعد هم ميخوام برم دوره يکي دوساله يک رشته اي رو ببينم و بعد برم سرکار.
دوستش داري؟ مهم اين است که چند سال پيش من هستي! خودم هم فکر کردم حالا که مجبورم اين سه سال رو هم تحمل ميکنم در عوض مادرم و بچه هايش را يکي يکي مي آرم. البته اينجا هم آش دهن سوزي نيست ولي اقلا ديگر کتک نميخورند!
اينجا تو را
ميشناسند؟ ميدانند چکار ميکني؟
مي اومدند
اولش کلي نصيحت ميکردند که ناموست رو حفظ کن و ... بعد چند روز ميماندند و
هرچي توي خانه بود ميخوردند و ميرفتند. حالا اينا مهم نبود. همه بدبخت شده
ايم ديگه! ولي خونه م رو کرده بودند پاتوق! آدرسم رو که عوض کردم ديگه
نديدمشان!
وقتي مرداني
که با آنها رابطه داري در مورد مليت ات سوال ميکنند چه ميگويي؟
اگر
خواهرهاي کوچکترت بخواهند وارد حرفه
..........
! شوند به آنها چه ميگويي؟
براي خودت هم
چنين آرزويي داري؟ نميدونم شما به فال حافظ اعتقاد دارين يا نه. بابام خوب حافظ بلده يه دفعه گفتم تلفني برام فال گرفت و يه شعرش اومد که دقيقا همينو ميگفت! من به خاطر اون شعر از مادرم خواستم يک کتاب حافظ برايم فرستاد.
براي آخرين
سوال بگو آيا از اينکه از ايران خارج شدي پشيمان هستي؟ توضيح: با عرض پوزش از خوانندگان عزيز از ترس اينکه وبسایتم فيلتر بشه مجبور شدم اين داستان واقعي رو سانسور کنم ..........
|
|
|
|
|
|